کتاب ,همین ,خوندم ,نامه ,البته ,خاطر همین
این جا جای خوبیه تموم حرف هات رو می گی با یه اسم غیر خودت غیر فامیلی که تو دنیا واقعی داری اما احساسات سر کوب شده یی که حقیقت دارن یه ادم با کلی انبار عاطفی خسته شدم الان باید درس می خوندم کنکور کنکور نمی دونم بی حوصلگی ایم سر رشته اش دست کیه که باید قطع بشه می خوام جیغ بکشم بدون قضاوت به دیونگی انگار نه انگار هیچی توی دلم عطسه اش کردم الان دارم می خندم می ترسم سر غزل شماره ی چندم حافظ عاشق بشم که عشق من با همین حافظ شروع شد درست سر همین مصرعش گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر اید عشق من سر کلاس ادبیات سال پنجم دبستان در یک بعد از ظهر اتفاق افتاد این غزل یه مثال بود برای یادگیری قالب و محتوای غزل , نفهمیدم قالب غزل چی بود ولی فهمیدم محتوای این غزل عشقه اون زمانا خوره ی کتاب بودم خیلی می خوندم هر چی دستم می یومد می خوندم فرقی نداشت کدوم نویسنده برای کتاب گریه کردم با بابا قهر کردم درس خوندم یا گاهی نزدیک به تجدیدی شاید یکی از سر سخت ترین رقبای خانواده ی گرامی کتاب می ذاره حسش کنم مثل بعضی ادما مثل کاکتوس وقت ملموس شدن تیغ در نمی یاره کتاب ماجراش رو بی ریا نشونت میده ای دریغ فهمیدم کتاب رو ادم هایی با لباس کاکتوس با ریاکاری افتاب پرست می نویسن به خاطر همین غربالگری با سیمان درست کردم سخته دوست داشته باشم کسی رو دوست داشتنش رو یاد بگیرم توی این امر مثل درس های فیزیک و شیمی ضعیفم که ضعیفم کردن یا ضعیف شدم به خاطر همین شاعر نشدم نویسنده هم نشدم یه شبگرد پراکنده نویس باور کنم یا نکنم رقبا دارن درس می خونن و من وبلاگ نویسی می کنم خوب اخه من همه ی حرف هامو نمی گم ساکتم اما پر از حرف دخترونه و ظریف اخ خدا چرا ما توی اپارتمانیم چرا حیاط نداریم حیاط درخت سیب یا یه بهونه برای اشنا شدن با یه یار مهربون نداره البته یار هم یار قدیم یار ای امروز ی مورد لطف و اطمینان نیستن اشک و خنده هاشون شکلک تلگرامی خطشون مثل بقیه میخی به سبک امروز می نویسن یه نامه اره یه نامه از یه کس توی صندوق پست در به داغون که فقط فیش اب و گاز توش هست یه نامه که بیا بینمت حافظیه من یه مردم البته یه پسر بچه با تیپ ساده یه ته ریش و نگاه معصوم کنار حوض تا وقتی که بیای نشسته و پهن عجیب و غریب یه روسری جلوم پهنه با کلی اینه چوبی برای عادی سازی که کسی بهمون شک نکنه تو هم به این ادرس بنویس که چه طوری می یای البته که قیافه ات رو از حفظم ...اون وقت من نرم زجرش بدم یه روز ببینم کنار در خونه با همون بساط اینه و شونه چوبی با یه لباس و روسری گلی گلی من نبینمش خلاصه اون قدر اذیتش کنم که مثل اقا بیاد خواستگار ی این فکر هایی که فقط از یه ادم در مرز 19 سالگی سر می زنه یه دختری که می گه اگه دستم می یاد چون بقیه اش زیاد خطر ناک بود پاکش کردم 
منبع اصلی مطلب : تراوشات خطرناک
برچسب ها : کتاب ,همین ,خوندم ,نامه ,البته ,خاطر همین
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : ای یار مهربان می کشمت با انار گیسو